پزشکان پس از آزمایشات متعدد روی پسر بچه چینی که چندی پیش بدون چشم بدنیا آمده، به این نتیجه رسیده اند که این پسر کوچک یک چشم زیر پوسته پلک خود دارد.
به گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از پایگاه خبری دیلی میل، این کودک زمانی که بدون چشم و تنها با لایه ای پوست روی قسمت های چشم بر روی صورتش بدنیا آمد، پدر و مادرش را بسیار ناامید و نگران کرد، اما از 8 ماهگی پدر و مادر او متوجه شدند که این کودک با یکی از مکان های چشمی خود، می تواند زیاد و کم شدن نور را حس کند.
از آن زمان معاینات پزشکی روی این کودک شروع شده، تا اینکه پزشکان متوجه شدند، این کودک چشم چپ دارد، اما این چشم زیر یک لایه پوستی پنهان شده است.مطالعات پزشکی بیشتر در این باره نشان داد که چشم این کودک در دوران جنینی کامل نشده و لنز ندارد.
حال پزشکان امیدوارند که با جراحی و قرار دادن چشم مصنوعی در سن 16سالگی، بتوانند به این پسر کوچک کمک کنند.
روزنامه کیهان، شماره 20228 به تاریخ 21/3/91،صفحه 15 (حوادث)
تلاش های غلامرضا صباغی هنرمند نابینای میبدی برای حفظ صنایع دستی ایران فانوس روشن امید همیشه در دست هایش قرار داشته است؛ فانوسی که در طول جاده زندگی با نور و گرمای خود، راه را برایش روشن کرده است.
فانوسی که هر روز صبح قبل از آنکه خورشید چشم باز کند، خورشید دلش شده و به چشمان خسته و تاریک او سلام کرده است.
این مرد 63 سال است که هر روز صبح با صدای بلند به زندگی سلام می کند. سلام گیرا و بلند او به دستانش توان می دهد و آن وقت است که شعر در آنچه می بافد تجلی می یابد.
هنر غلامرضا صباغی مردی که از 5 سالگی بینایی اش را از دست داده گره زدن تارهای امید و تلاش با یکدیگر است.
بر زیلوهای رنگارنگ و خوش رنگ بافته شده این مرد وقتی پا می گذاری، استواری و ایمان را با تمام وجود حس می کنی.
حکایت کودکی
دریچه نگاه او با هنر پیوندی عمیق دارد. این پیوند از زمانی که 12 سال بیشتر نداشته آغاز شده است.
«کودکی هایم به سختی گذشته است. به زندگی ام که نگاه می کنم، یک رشته طولانی پر از درد و رنج می بینم.
پنج روز بیشتر نداشتم که مادر پس از یک بیماری سخت و جانکاه جان می سپارد و مرا که تنها فرزندش بودم به پدر سپرد. از آن به بعد در کنارم مادربزرگ و پدر قرار داشتند. تا اینکه دو ساله شدم و پدر ازدواج کرد ولی با این حال خواهر و برادرانم که یکی پس از دیگری متولد می شدند بر اثر بیماری جان می سپردند و من تنها بودم.»
مرد با یاد کردن از 5 سالگی و کودکی هایش، ناخودآگاه صدایش اوج می گیرد. انگار خودش هم باور دارد که با بسته شدن دریچه نگاه، دریچه ای از نور به قلبش جریان یافته است.
«5 ساله که شدم به بیماری آبله مبتلاو به علت کمبود امکانات پزشکی، از دو چشم نابینا شدم. به خوبی به یاد دارم که در آن زمان چقدر اندوه قلبم را می فشرد.
در ذهن کوچک خود جای خالی مادر، مرگ خواهران و برادران و سپس نابینایی را مرور می کردم و بغضی بزرگ گلویم را می فشرد.»
روزنه ای به سوی نور
زندگی او پس از آن با تاریکی پیوند خورد. درست 5 سال بعد از آن بود که تنهاتر از قبل شد. 10 سالگی او با ضربه دیگری همراه شد. به قول خودش «پدر» تنها حامی اش از دست رفت.
«مادربزرگ تنها کسی بود که در این دنیای بزرگ برایم باقی مانده بود. با اینکه او توانایی انجام خیلی از کارها را نداشت، اما بودنش برایم نقطه قوتی بود.
همان سال ها بود که به فکر افتادم راهی برای خارج شدن از وضعیت سختی که داشتم پیدا کنم. نمی خواستم سربار دیگران باشم.
غم و مرگ و جدایی را بارها تجربه کرده بودم می دانستم که روزی مادربزرگ هم خواهد رفت. پس باید چیزی می یافتم که همیشه و در همه حال کنارم باقی بماند.»
زندگی ادامه داشت. این را از مرگ مادر و پدر آموخته بود. می دانست که باید روی پاهایش بایستد و با استقامت ادامه دهد. همین شد سرمشق نوجوان 12 ساله نابینا.
گام های بلند
«به کارهای دستی و هنری علاقه داشتم. با اینکه اطرافم را نمی دیدم ولی باهوش و هشیار بودم.
وقتی توسط یکی از آشنایان به یک کارگاه زیلوبافی معرفی شدم، تصمیم گرفتم هر طور شده بیاموزم. همین بود که باعث شد ترقی کنم.»
استاد بزرگ
برای نخستین بار بود که کودکی نابینا در برابرش نشسته بود. استاد می دانست که این هنر با نگاه پیوندی عمیق دارد.
زیبایی رنگ و طرح را نمی شد بدون چشم هدایت کرد. استاد وقتی حیران ماند و نمی دانست به این همه شوق و ذوق کودکانه چگونه بفهماند که حرکت در این مسیر شدنی نیست، شنید: «استاد شفاهی بگویید من در ذهن خود می سپارم.
استاد شروع به صحبت کرد و حافظه او شروع به حفظ و ثبت آنچه می شنید.»
پستوی قدیمی
نخستین جایی که او آغاز به کار کرد یک پستوی قدیمی در کنار آغل بود. شرایط سخت بود ولی او شوق داشت که نانی به دست آورد، همین شد که آن اتاق کوچک بال های پروازش شد.
هر هفته که می گذشت دستمزد او بالاتر می رفت.
حالاگوشه چارقد مادربزرگ از دستمزدهای او پر از یادگاری شده بود.
«کم کم طرح ها و نقشه های خوب را حفظ کرده و اجرا می کرد. روزهای بسیاری می شد که استاد به صحرا می رفت و من به تنهایی در پستوی قدیمی کار می کردم. پس از مدتی استاد وقتی پیشرفتم را دید مرا به عنوان یک استاد حرفه ای در صنعت زیلوبافی معرفی کرد.»
صنعتی قدیمی
زیلو یکی از صنایع دستی بسیار مهم در آن سال ها به شمار می رفت اما اکنون دیگر آن ویژگی را ندارد و کمتر به آن اقبال و توجه می شود.
«با اینکه این هنر کمتر مورد توجه قرار دارد ولی من حاضر نیستم این حرفه را کنار بگذارم. هنوز شوق 14 سالگی ام را حس می کنم وقتی زیلویی 6 متری با دو رنگ قرمز و آبی و طرح گچبری بافتم. زیلوبافی شادی، انرژی و هیجان را در من دوچندان می کند.»
50 سال است که هر روز دستان این مرد در تلاش است. بارها در نمایشگاه های سراسر کشور در مورد اهمیت و حفظ این میراث صحبت کرده است، می گوید:
زیلوبافی سخت است. برای موفق شدن در این شاخه از هنر باید عشق و علاقه را در پیش گرفت.
با این هنر باید آمیخته شد تا آن را شناخت باید در آن متبلور شوی تا زندگی ات رنگین شود.
مرد پس از سال ها هنوز هم همان اشتیاق را دارد؛ اشتیاق آن سال ها، اشتیاق زنده نگه داشتن، اشتیاق حفظ کردن آنچه که دیگر چیزی برایش باقی نمانده است.
مرد می خواهد این هنر را حفظ کند. او می داند با این شوق و شور است که انرژی می گیرد.
روزنامه ایران، شماره 5098 به تاریخ 21/3/91،صفحه 14 (ایستگاه)
خوانندگان می توانند با ارسال پیامک به سامانه 30000706 سوالات خود را در موارد مختلف مطرح و در برنامه زنده «دکتر سلام» که هر شب ساعت 16:33 از شبکه آموزش پخش می شود، پاسخ خود را دریافت کنند. امروز دکتر مدرس زاده، فوق تخصص چشم به پرسش ما پاسخ می دهد.
علل بیماری شبکیه یا ماکولا
ماکولاعنوان بیماری شبکیه چشم است که با افزایش سن بروز پیدا می کند. در بیماری ماکولا لکه زرد داخل چشم تخریب می شود. ماکولایا لکه زرد همان قسمت حساس به نور شبکیه است که مسوولیت دید مستقیم و واضح را به عهده دارد و برای کارهای دقیق مثل خواندن و رانندگی منجر به دید بهتر می شود. دیواره چشم دارای سه لایه است که لایه داخلی شبکیه چشم بسیار حساس است. یک نقطه حدود 500 میکرون در وسط شبکیه قرار دارد که میزان دقیق دید انسان را تعیین می کند.
در بیماری ماکولا، پرده شبکیه در این نقطه حساس، نازک می شود و رنگ آن تغییر می کند. در مراحل پیشرفته تر حتی یک کلاف از عروق خونی غیرعادی زیر ماکولاایجاد و باعث خونریزی و کاهش بینایی می شود و قدرت خواندن، نوشتن و رانندگی را از انسان می گیرد.
ماکولادر افراد بالای 65 سال شایع تر است و در بیشتر موارد، این بیماری با افزایش سن تشدید می شود. در جوامع مختلف و در گروه سنی بالا65 سال شایع ترین علت کاهش بینایی، بیماری ماکولاست که یکی از عوامل آن می تواند ارثی باشد.
عوامل اکتسابی نیز در ایجاد این بیماری تاثیرگذار است. سیگار کشیدن، این بیماری را وخیم تر می کند و سبب بروز زودتر آن می شود و علاوه بر این، بیماری فشار خون و بالابودن چربی و نداشتن فعالیت بدنی نیز بیماری را تشدید می کند.
روزنامه جام جم، شماره 3421 به تاریخ 7/3/91، صفحه 16 (سلامت)
همشهری
به سمت ماشین می روم و اول کیفم را و بعد خودم را دورن آن میاندازم. زنگ اول امتحان دارم؛ دلشوره گرفتهام و میترسم دیر برسم. فریاد میزنم: « پس چرا نمی آیی؟ دیرم میشودها!»
چند لحظه بعد، پدر را میبینم که از پنجره به من اشاره میکند: «تو خودت برو، من برایم کاری پیش آمده، الآن نمیتوانم بیایم.» در ماشین را می بندم و دکمه را فشار می دهم: «مدرسه.» بعد کتابم را باز می کنم و نگاهی به درسهای آخر میاندازم. ماشین به راه می افتد و من تا رسیدن به مقصد، روی صندلی لم میدهم.
صنعت ماشینسازی از زمانی که «کارل بنز» اولین خودرو را اختراع کرد تا امروز تغییرات زیادی کرده است. اما یک چیز همچنان در همه نسلهای ماشین، یکسان بوده است: نیاز به حضور راننده.
حدود 600 میلیون خودرو در سراسر جهان وجود دارند که همه آنها برای حرکت به سوخت و راننده وابستهاند. یعنی با وجود فرق های زیادی که در امکانات، امنیت و حتی شکل ظاهری آنها بهچشم میخورد، همگی در یک چیز مشترک هستند و آن هم وجود راننده است؛
البته اگر ماشین جدید شرکت گوگل را به این فهرست اضافه نکنیم!
گوگل چند سالی است که روی طرح ساخت خودروی بدون راننده کار میکند و هماکنون موفق شده از آزمایشهای لازم سربلند بیرون بیاید و اجازهی تردد خودروهای هوشمند را در یک شهر دریافت کند.
ایالت نوادا در امریکا اولینجا در دنیاست که به این اتومبیلها اجازه تردد داده است. خودروهایی که بهگفته برخی از دانشمندان هنوز راه زیادی تا فراگیر شدن آن وجود دارد.
خودروهای بدون سرنشین گوگل با استفاده از مکانیابهای جیپیاس هدایت میشوند.
دوربینهای ویدیویی، حسگرهای لیزری و رادارهای پیشرفته این امکان را فراهم کردهاند که محاسبات دقیقی پیرامون فاصله، سرعت و موانع صورت بگیرد و خودرو با کمترین خطا به مقصد برسد.یک تویوتای پریوس، اولین ماشینی بود که با این امکانات توانست بدون راننده در شهر بچرخد و با موفقیت آزمایش را به پایان برساند. قوانین راهنمایی و رانندگی جدیدی نیز برای تردد این ماشینها نوشته شده که قرار است از این به بعد به اجرا دربیاید. آخر وقتی رانندهای وجود ندارد باید چه کسی را جریمه کرد؟
جالب است بدانید که بهگفته سازنده این خودروها نسل ماشینهای هوشمند میتوانند تصادفات رانندگی را کاهش دهند؛ چرا که این بیدقتیها تنها به خاطر وجود انسان رخ
میدهد!
اختراع جدید گوگل توانسته 320 هزار کیلومتر را بدون هیچ تصادفی بپیماید. در حال
حاضر خودروهای بدون رانندهی گوگل شامل شش خودروی تویوتا پریوس، یک خودروی آئودیتیتی ویک لکسوس هستند.
در همین زمینه:
سرشماری فضایی پنگوئنها
کد مطلب: 173202زمان انتشار: پنجشنبه 18 خرداد 1391 - 12:17:57 نسخه چاپی
رویا به مثابه یک تجربه بینایی
بررسی روان شناختی ارجاعات حسی در خواب دیدن
نویسنده: دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی
چرا رویا می بینیم؟ چرا رویا به صورت بصری برایمان ظاهر می شود؟ چرا رویاهایمان به شکل یک جمله یا یک قطعه موسیقی نیست؟ قطعه ای که با هیچ تصویری همراه نباشد؟ چرا مثلارویایمان صرفا لمس یک گل نیست؟ از خواب بیدار شویم و یادمان بیاید که دیشب در رویا گل سرخی را لمس کردیم، بدون آنکه تصویری از آن در
خاطرمان باشد؟ ما در طول روز به موضوعات مختلفی فکر می کنیم.
چرا رویایمان شامل فقط چند دقیقه تفکر نیست؟ از خواب بیدار شویم و یادمان بیاید دیشب در رویایی فقط اندیشیدیم، بدون آنکه از داده های حسی ای چون تصویر، صدا یا بو خبری باشد. به واقع هم اکثر رویاهای ما بصری هستند. همان طور که محققان ذکر کرده اند، برای اکثر مردم رویا به صورت یک تجربه بینایی پدیدار می شود. حدود نیمی از رویاها علاوه بر تجربه بصری، جنبه های شنیداری نیز دارند. یعنی در طول رویا علاوه بر دیدن رویای مزبور صدای وقایع را هم می شنویم. در کمتر از یک درصد رویاها، حواس دیگر ما همچون چشایی، بویایی یا لامسه دخالت دارند. شاید بسیاری از ما خاطره ای مبنی بر چشیدن مزه غذا یا بوییدن یک عطر خوش طی یک رویا نداشته باشیم، بنابراین همان طور که گفتیم ما رویا را به عنوان یک تجربه بینایی می شناسیم، انگار دریچه رویا به نوعی تقویت و تشدید حس بینایی است. دیدن، مهم ترین وجه یک رویا را شامل می شود و این گونه است که ما به شکل عجیبی رویا را «می بینیم» و گاه
این تجربه بینایی چنان تقویت می شود که به رویاهایمان شکلیvivid یا روشن می بخشد و ما موضوعی را به شکلی کاملاواضح در رویا می بینیم، درست همانند شرایطی که استرس آگاهی ما را به حد اعلامی رساند و تمام حواس ما، به واقعه ای هولناک در پیرامونمان معطوف می شود و این گونه، تجربه بصری آن واقعه در مغز ما مضاعف می شود. رویاها نیز گاهی چنان واضح می شوند که انگار از روند فوق پیروی می کنند.
اما برای همه مردمان تجربه یک رویا به شکلی که بیان کردیم، اتفاق نمی افتد. تحقیقات نشان داده کسانی که دچار آسیب بینایی باشند، نسبت به انسان های معمولی ارجاعات حسی متفاوتی در رویاهایشان دارند. آنها به شکل فزاینده ای با عناصر و ارجاعاتی از حواس دیگر یعنی چشایی و بویایی و لامسه در رویاهایشان روبه رو هستند به طوری که کسانی که به شکل مادرزاد نابینا هستند، ممکن است هیچ گونه عنصر بصری در رویاهایشان نداشته باشند:
در واقع رویاهایشان را نبینند بلکه آن ها را بچشند یا لمس کنند و این دقیقا به علت نحوه برخورد آنها با جهان خارج است. «دامهوف» با ارایه نظریه ای شناختی، رویا را نیز امری می داند که با رشد قوای مغزی در ما تکوین پیدا می کند. او رویاهایمان را ادامه اندیشه ها و فعالیت های روزانه و در حال بیداری می داند. بنابراین با این توجیه، دلیل رویاهای نامتعارف انسان های نابینا نیز مشخص می شود. انسان های نابینا به شکل فزاینده ای متکی به حواس دیگری چون شنوایی و لامسه هستند پس دور از ذهن نخواهد بود اگر رویاهایشان نیز به میزان بالاتری از این ارجاعات حسی تشکیل شده باشد. اما اگر رویا ادامه فعالیت های روزانه ماست، آن وقت به نتیجه جالبی در مورد انسان های بینا می رسیم که قاطبه انسان ها را تشکیل می دهند. گفتیم که برای انسان های معمولی رویا یک تجربه بینایی است. می توان طبق نظر «دامهوف» این گونه حکم داد که از آن رو رویا یک تجربه بینایی است و از آن رو ما رویا را «می بینیم» که در فعالیت روزانه، بینایی مهم ترین وسیله حسی ما در برقراری ارتباط با جهان خارج است. این گونه رویا به عنوان یک تقویت کننده و عاملی برای بزرگ نمایی وقایع روزانه ما عمل می کند. ما در طول روز با چشم های باز، شاهد تصویرها و ارجاعات بصری فراوانی هستیم ولی به همین میزان صداهای گوناگونی را هم می شنویم. اما رویا و ماهیت آن نشان می دهد که برای مغز ما بینایی بسیار بااهمیت تر از شنوایی است. ما نیز همواره بر دیده هایمان بیشتر تکیه می کنیم تا بر شنیده هایمان.
دیده، در نظر ما امری موثق است اما شنیده، همواره مشکوک و نامطمئن. این گونه است که ما رویا را به عنوان آینه ای شگفت انگیز از وقایع روزانه «می بینیم»، کمتر «می شنویم» و بسیار کمتر «لمس می کنیم». اما اگر اهمیت قوه بینایی در رویا به صورت غیرمستقیم، اهمیت بسیار زیاد بینایی را برای پردازش های مغزی طی فعالیت روزانه نشان می دهد، آیا ممکن است که بسیاری از پردازش های فلسفی ما نیز تحت تاثیر همین ارجح بودن قوه بینایی در فعالیت هایمان باشد؟ به سخن دیگر اگر نوع بشر تماما نابینا بود و به جای بینایی بر حواس دیگری چون شنوایی تکیه داشت، آیا برداشت های فلسفی او نیز از جهان خارج دگرگون می شد؟ در اینجا فقط می خواهم به یکی از این مفاهیم فلسفی اشاره کنم که در طول زمان نقش بسیار مهمی در شناخت ما از خودمان و به تبع آن، شناخت ما از جهان خارج دارد و آن هم مفهوم «اگو» یا «من» است. مفهوم «من» یعنی مفهومی که به یک فاعل تجربه کننده، اشاره دارد (هویتی که ناظر بر اعمال مان است و می تواند روند فعالیت های مان را دنبال کند) همواره مورد توجه فلاسفه بوده است. زمانی «دکارت» با جمله مشهور «می اندیشم، پس هستم» بر وجود «خود» صحه می گذاشت، زمان دیگر تجربه گرای شکاکی چون «هیوم» مفهومی به نام «من»
را در وجود انسان نفی می کند و باز در دستان «کانت» و با ارایه مفهوم «خودادراکی استعلایی»، مفهوم «من» شرط اساسی انسان برای شناخت جهان خارج تلقی می شود. اکنون می دانیم که این واژه چالش برانگیز فلسفی، ریشه های عمیق بیولوژیک دارد و اتفاقا تجربه بینایی ما از خودمان و از جهان خارج در تکوین مفهوم «من»، کاملادخیل بوده است.
«گیبسون» برای بیان نحوه شکل گیری مفهوم «من» در ذهن انسان بر ویژگی های میدان بینایی ما تکیه می کند. او عنوان می دارد که محدودیت میدان بینایی نکته اصلی در تکوین مفهوم «من» است. بینایی فقط قسمتی از جهان را به بیننده می نمایاند (در نوع انسان این مقدار تقریبا به نصف می رسد زیرا چشم های ما در قسمت جلوی سرمان واقع است و ما قادر به دیدن جهان پشت سرمان نیستیم). حال مفهوم خود (self) به صورت همین حد و محدوده میدان بینایی در ادراک ما شکل می گیرد. از سوی دیگر میدان بینایی در شکل گیری اش شامل قسمت های مختلفی از بدن است که می تواند محیط پیرامونی را مخفی کرده یا آنها را مشمول بینایی کند. بینی یک مثال کاملامشخص است که تقریبا در تمام تجارب بینایی ما حضور دارد. پس از آن گونه ها و شاید ابروها هستند که با درجه کمتری در شکل دهی میدان بینایی حضور دارند. در واقع «گیبسون» این نظر را ارایه می دهد که مشخصاتی که میدان بینایی را می سازند از جمله بینی و ابرو و دو گونه و نیز محل جای گیری چشم ها یک قاب با محدودیت های واضح را تشکیل می دهند، قابی که مهم ترین مشخصه آن همین مرز داشتن و محدودیت است. این
محدودیت و این مرز مقدمه ای می شود برای درک خود به عنوان عاملی مجزا از جهان پیرامونی، عاملی که حد و مرزی مشخص دارد. حال فرض کنید سیستم بینایی در انسان تکوین نمی یافت یا همه انسان ها از بدو تولد نابینا بودند. در این صورت ما به حواس دیگری چون شنوایی یا لامسه متکی بودیم. آیا ویژگی های این حواس نیز همان مفهوم «من» را به وجود می آورد، همان مفهومی که ما از لحاظ فلسفی و نظری در حال حاضر «من» یا «اگو» را به آن شکل می شناسیم؟ آیا دیگر جایی برای خودادراکی استعلایی «کانت» باقی می ماند؟ آیا ممکن بود که درک ما از خودمان به جای شمایی انتزاعی از بدن، به یک صوت یا نغمه مبدل شود؟ در آن صورت آیا ممکن نبود که فلسفه نیز راهی متفاوت طی کند؟ به گمانم جملات مشهور «ادوارد ویلسون» در ابتدای کتاب سترگش «سوسیوبیولوژی» بهترین حسن ختام مقاله ما باشد؛ «...به گفته «کامو» «خودکشی تنها پرسش فلسفی جدی است که پیش روی ما نهاده شده. این حتی به مفهوم اخص مورد نظر او اشتباه است. زیست شناسی که با پرسش های فیزیولوژی و تاریخ سروکار دارد، به این نتیجه می رسد که خودشناسی را مراکز کنترل عاطفی مغز در هیپوتالاموس و دستگاه کناری (لیمبیک) شکل داده و مدیریت می کنند. این مراکز با سیلابی از عواطف (عشق، نفرت، ترس، گناه و غیره) خودآگاه را سیراب می کنند، عواطفی که فلاسفه اخلاق در تلاش خود برای درک معیارهای نیک و بد به آن توسل می جویند. پس به ناچار با این پرسش روبه روییم که هیپوتالاموس و دستگاه کناری را چه ساخته است؟ اینها با انتخاب طبیعی تکامل یافته اند. در توجیه اخلاق و فلسفه آن و اگر نه معرفت شناسی و معرفت شناسان، در هر سطحی باید در پی این بیان ساده زیست شناختی بود...» (سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین، ادوارد ویلسون، عبدالحسین وهاب زاده، چاپ اول 1384، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد).
روزنامه شرق ، شماره 1544 به تاریخ 13/3/91، صفحه 14 (علم)